تبلیغات
پیوند آسمانی | جوانان و ازدواج - یک داستان کوتاه عاشقانه زیبا

یک داستان کوتاه عاشقانه زیبا

نویسنده :مسعود
تاریخ:چهارشنبه 7 اردیبهشت 1390-01:52 ب.ظ

زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.

آنها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.

زن جوان: یواشتر برو من می ترسم! مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره! زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم! مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری. زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی.

مرد جوان: مرا محکم بگیر . زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟ مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه.

روز بعد روزنامه ها نوشتند:

برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه افرید.در این سانحه که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد، یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت.

مرد جوان از خالی شدن ترمز اگاهی یافته بود پس بدون این که زن جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت و خواست برای اخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش رفت تا او زنده بماند.




داغ کن - کلوب دات کام
نظرات() 
چهارشنبه 21 خرداد 1393 07:33 ب.ظ
سلام واقعا زیبا بود کاش همه ی مردا اینطور باشن
samira
چهارشنبه 2 اسفند 1391 12:28 ب.ظ
عشششششششششششششششششق یعنی این...!!!!!!!!!!
faeze
چهارشنبه 14 اردیبهشت 1390 01:56 ب.ظ
خیلیییییی زیبا بود مرسی
 
لبخندناراحتچشمک
نیشخندبغلسوال
قلبخجالتزبان
ماچتعجبعصبانی
عینکشیطانگریه
خندهقهقههخداحافظ
سبزقهرهورا
دستگلتفکر




Admin Logo
themebox Logo